|
سلام اشنایی دیروز /خاطره امروز
گمان می کنی هستی ؟
نه نه نیستی
دلم تنگست
ذره ای هستم در این کویر دنیا باد سوزان کویر ازاین سو به سویم میبرد هر دم به بوته گونی تکیه میکنم
اما باز دست باد کویر جا به جایم میکند
دل به این گون خوش کرده بودم اما شاخه هایش را به آسودگی به دست باد داد انگار از حضورم شاکی بود
خستم خسته از این بیهودگی
خسته از تکرار دنیا
خسته از خود خواهی انسان

|