|
شاید وقت خوبی برای نوشتن نباشه بارها به خودم گفتم وقتی دل تنگی سکوت کن اما گاهی نمیشه
...گاهی بقض انقدر فشار میاره که
از دیشب که حالام اون طور شد تا ظهر امروز که به زحمت از روی تخت خودم وپایین کشیدم
و الان که دارم می نویسم خیلی چیزا همین طور دور سرم می چرخه
باز هم کلی چرا که هیچ جوابی براشون نیست
خسته ام و دلتنگ دل تنگی که هم غریبه هم اشنا
گاهی حس می کنم خیلی خودم رو پایین کشیدم و از خودم متنفر می شم
چرا چرا چرا حرف ادما با عمل شون زمین تا اسمون فاصله داره
دارم خفه می شم اینجا هم راحت نمی تونم بنویسم
باید یه وبلا گ دیگه بسازم و بی نشون که بتونم راحت تر دلم و خالی کنم
باز اخر هفته شد و روی شهر غربت خاک مرده پاشیدن
حتی اسمون خونه هم ابریه
شایدم این ابر فقط روی سر منه و از این و به اون ور باخودم می کشونمش
خدایا خودت و به من نشون بده می خوام ببینمت
خدایا خستم خسته خسته

|