|
ساعت ۳ صبح بود چرا خوابش نمی امد؟
حوله به تن با موهای خیس جلوی میز نشسته بود
نور مونیتور به موهای خیسش می خورد و درخشش آن را بیشتر می کرد
می خواست کاری کند اما انگار نه می دانست چه کاری هست نه اینکه چطور
به انگشتاش که روی کیبورد می لغزید چشم دوخت
بنویس بنویس
چرا ناخونهاش انقدر کوتاه بود ؟
دیدن ناخنهایش که تا این اندازه کوتاه بود توجهش را جلب کرد
اما یک چیزرا خوب حس کرد دیگر وقتی دستانش را لابه لای موهایش می کشید
ناخنی نبود که لای موها گیر کندو بشکند و بعد یک افسوس بی خودی ناشی از شکست آن
چقدر خوب میشد که چیزاهای اضافی که مثل همین ناخن را دور ریخت و افسوس ها و ناراحتی های ناشی از وجود انها هم نابود می شد
اما باید مراقت باشد که دیگرناخنهایش را بی حساب از دست ندهد وگرنه ...
مهم نیست
این تناقض ها هزایان های شبانه کسیست که خواب از چشمانش روبوده شده
|