|
بیم ان ندارم که روزی اسمان تو را از من بگیرد
بیم ان دارم که تو خودت را از من بگیری
بیم ان دارم که شب در تو طوفان کند
خورشید مهر تورا پنهان کند
درختی که در تو کاشتم را بر اندازد
و برگهای طلایی دوستی را بر خاک اندازد
تو خود را از من مگیر
تو در من زاده شدی و با تو صبح زاده شد
تو در من پدید امدی و با تو امید پدید امد
تو به من لبخند زدی و جهان به من لبخند زد
تو برگهای بهاری را در من رویاندی
تو نسیمی
تو افتاب مهربان را در من رویاندی
تو سپیدی
رنگین کمان لبخند تو از ازل تا ابد گشده است
صبح از لبان تو سر می زند
و خورشید از نگاه تو
تو در میان من و تقدیر دیریچه ای :
دریچه ای به روشنی افتاب و گشادگی اسمان
و تو خودت را از من مگیر
من در تو زاده شدم
بگذار در تو و با تو بمیرم
|