تبليغاتX
کسی که مثل هیچکس نیست


کسی که مثل هیچکس نیست

درد و دل
آثار بجا مانده
دوستان
موضوعات
آمار وب
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
یه دردل ساده

 

سلام

 دلم ميخواد امروز كمي باهاتون درد دل كنم اخه خيلي دلم گرفته

دلم خيلي زياد براي دوستام تنگ شده دانشگاه كه تموم شد هر كدوم رفتن شهر خودشون  واي كه چقد سخت بود خدا حافظي چقد وجي گريه كرد و من كه بقض كرده بودم اما نمي خواستم اون گريه كنه بهش مي خنديدم زوركي تا اونم بخنده شب بود خونواده الي اومده بودن دنبالش و قرار شده بود چون وجي هم مي خواست  وسايلش و ببره با اونا بره چون ماشين باباي الي از اين تويتا هاي باري بود .هر دو با هم رفتن خيلي برام سخت بود موقع رفتن دفتري رو كه از چند وقت پيش شعرايي رو كه دوست داشتم توش نوشته بودم تا موقع خداحافظي به وجي بدم بهش دادم اما بهش گفتم تا نرسيدي خونه بازش نكن واي كه چقد بدش گريه كردم يادمه تا چند روز كارم همين بود بهم دیگه زنگ مي زديم و هردو گريه مي كرديم.

الي هم همين طور همش مي ناليد كه اي كاش دانشگاه تموم نمي شد مي گفت خسته شدم  اينجا منظورش شهرشون بود مي گفت :نميشه زياد بيرون رفت همه مي گن اين چرا انقد بيرون مياد تو چشم  مي افتي اخه تو رو خدا يكي بگه سهم ما از اين زندگي چيه اين دو روز عمر همش بايد به سليقه مردم زندگي كنيم حتي وقتي دلمون مي گيره نمي تونيم بريم بيرون همش بايد به فكر اين باشيم كه نكنه كسي راجع بمون بد فكر كنه يا بد بگه به خدا من و دوستام همه با حجاب هستيم اما باز  خودتون كه مي دونين ديگه نيازي به توضيح من نيست .

گاهي خيلي خسته مي شم  احساس خفگي مي كنم احساس مي كنم كه توي يه قفسم كي ميشه ماهم بتونيم يه خورد ازادي داشته باشيم اشتباه نكنيد منظورم از ازادي بي بند و باري نيست اصلا .

اخ كه چه خوب بود تو محوطه دانشگاه با وجي رو نيمكت رو به افتاب مي نشستيم و سرمونو بالا مي گرفتيم و به افتاب نگا مي كرديم بعد من بهش مي گفت قربون چشاي افتابيت برم روش و بر می گردوند نگام میکرد هردو میزدیم زیرخنده .دلم خيلي براش تنگ شده ديروز زنگ زده بود مي گفت بيا خونمون گفتم رمضانه عزيزم  از اين گذشته ما دختريم و اينجا ايران  هر وقت بخوايم كه نمي تونيم هر جا دوست داريم بريم حتي اگه براي ديدن يه دوست باشه . يه روز كه خيلي دلم گرفته بود بهش تلفن كردم بعداز احوال پرسي گفت چته صدات گرفته تا اينو گفت  بغضم تركيد زدم زير گريه گفتم دلم گرفته دوست دارم اينجا بودي با هم مي رفتيم بيرون مي رفتم امام زاد ه كنار ضريح مي نشستيم مثل اون روز  و هر چقد مي خواستم گريه مي كردم تا سبك شم گفت بيا اينجا بيا خونمون با اتوبوس بيا گفتم عزيزم باز يادت رفت كه ما پسر نيستيم من مي گفتم و اون گريه مي كرد اون مي گفت و من گريه مي كردم خدايا خسته شدم از اين دنياي بسته  دلم  تركيد  هيچ اميدي نيست براي تغيير اين وضعيت ...

تازه مثلا من خونوادم خوبن و بهم سخت نمي گيرن من مشكل خونواده ندارم مشكل من  جامعه ماست كه انقد به همه چي بد نگاه مي كنه .

خونواده رو راضي كردم بعد از رمضان اجازه بدن برم يه سر بهش بزنم اما بازم يه مشكلاتي هست .

 

 

 





[+] نوشته شده توسط گلاویژ در 13:31 | |

به یاد دوستی که در سفره

 

 





[+] نوشته شده توسط گلاویژ در 21:12 | |

بزرگترین دریا سالار ایرانی
آرتميس Artemis نخستين زن دريانورد ايراني است كه درحدود 2480 سال پيش،فرمان درياسالاري خويش را از سوي خشايارشاه هخامنشي دريافت كرد و اولين بانویي ميباشد كه در تاريخ دريانوردي جهان در جايگاه فرماندهي دريايي قرار گرفته است.



در سال 484 پيش از ميلاد، هنگامي كه فرمان بسيج دريايي براي شركت در جنگ با يونان از سوي خشايارشاه صادر شد، آرتميس فرماندار سرزمين كاریه با پنج فروند كشتي جنگي كه خود فرماندهي آنها را در دست داشت به نيروي دريايي ايران پيوست. دراين جنگ كه ايرانيان موفق به تصرف آتن شدند، نيروي زميني ايران را 800 هزار پياده و 80 هزار سواره تشكيل ميداد و نيروي دريايي ايران شامل 1200 ناو جنگي و 300 كشتي ترابری بود.
همچنین آرتميس در سال 480 پيش از ميلاد در جنگ سالامين Salamine كه بين نيروي دريايي ايران و يونان درگرفت شركت داشت و دلاوري هاي بسياري از خود نشان داد و با ستايش دوست و آشنا روبرو شد.
او در يكي از دشوارترين شرايط در جنگ سالامين، بادليري و بيباكي كممانند توانست بخشي از نيروي دريايي ايران را از خطر نابودي نجات دهد و به همين دليل به افتخار دريافت فرمان درياسالاري از سوي خشايارشاه رسيد.
او به خشایارشاه پیشنهاد ازدواج نیز داد که بدلایلی این پیوند صورت نگرفت.

در سالهاي دهه شصت ميلادي (دهه چهل خورشیدی) نيروي دريايي ايران، براي نخستين بار ناو شكن بزرگي را به نام يك زن نام گذاري كرد و او «آرتميس» بود .
ناو شكن آرتميس در دوران خدمت «درياسالار فرج الله رسايي» به آب انداخته شد و سالها بر روي آبهاي خليج همیشه فارس پاسدار سواحل ايران بود.


ای کاش همیشه نامهایی ایرانی و پارسی زینت بخش جنگافزارها، کشتیها و هواپیماهای نظامی ایران میبود تا یاد سرداران این مرز و بوم در خاطرهها جاودانه بماند (نه نامهایی مانند ثاقب، حاصب ، شهاب، غدیر، ابابیل، کوثر، رعد، ذوالفقار، نور، هود، میثاق و ... که متاسفانه همگی واژههایی بیگانه می باشند).
اصولا هرگونه وسیله، ابزار یا دستگاهی که توسط کشوری ساخته میشود نامی ناب از همان زبان بر رویش گذاشته میشود تا نمایانگر همان کشور باشد؛ اکنون خود قضاوت نمایید اگر یک خارجی این اسامی را بشنود به یاد ایران خواهد افتاد یا کشورهای عربی؟

در پایان جا دارد که از دیگر سرداران زن ایران باستان هم یادی شود،کسانی مانند: كرديه، بانوگشسب، گردآفريد، یوتاب .

http://ariobarzan.blogfa.com/
 

 










[+] نوشته شده توسط گلاویژ در 20:50 | |

برای انکه بازش یافتم
بیم ان ندارم که روزی اسمان تو را از من بگیرد

 

بیم ان دارم که تو خودت را از من بگیری

 

بیم ان دارم که شب در تو طوفان کند

 

خورشید مهر تورا پنهان کند

 

درختی که در تو کاشتم را بر اندازد

 

و برگهای طلایی دوستی را بر خاک اندازد

 

تو خود را از من مگیر

 

تو در من زاده شدی و با تو صبح زاده شد

 

تو در من پدید امدی و با تو امید پدید امد

 

تو به من لبخند زدی و جهان به من لبخند زد

 

تو برگهای بهاری را در من رویاندی

 

تو نسیمی

 

تو افتاب مهربان را در من رویاندی

 

تو سپیدی

 

رنگین کمان لبخند تو از ازل تا ابد گشده است

 

صبح از لبان تو سر می زند

 

و خورشید از نگاه تو

 

تو در میان من و تقدیر دیریچه ای :

 

دریچه ای به روشنی افتاب و گشادگی اسمان

 

و تو خودت را از من مگیر

 

من در تو زاده شدم

 

بگذار در تو و با تو بمیرم





[+] نوشته شده توسط گلاویژ در 15:23 | |

گوش کن...

موسیقی دلتنگی را!

 

من تنهایم و آنقدر در دل غصه دارم که کمرنگ شده ام.

 

سکوت کن...چند لحظه سکوت کن!

 

صدای دلتنگی هایم را شنیدی؟؟؟

 





[+] نوشته شده توسط گلاویژ در 17:53 | |

در ورطه سکوت




[+] نوشته شده توسط گلاویژ در 14:37 | |

TinyPic image 





[+] نوشته شده توسط گلاویژ در 12:37 | |

رویا
باز من ماندم و خلوتی سرد

 

خاطراتی ز بگذشته ای دور

 

یاد عشقی که با حسرت و درد

 

رفت و خاموش شد در دل گور

 

روی ویرانه های امیدم

 

دست افسونگری شمعی افروخت

 

مرده یی افسونگری شمعی افروخت

 

مرده یی چشم  من دوخت

 

ناله کردم که ای وای این اوست

 

در دلم از نگاهش هراسی

 

خنده ای بر لبانش گذر کرد

 

که ای هوسران  مرا می شناسی

 

قلبم از فرط اندوه لرزید

 

وای بر من که من کشتم  او را

 

وه که با او چه بیگانه بودم  





[+] نوشته شده توسط گلاویژ در 12:5 | |

مطالب پیشین
به یاد شاملو


گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
آه ه ه ه ه ه

یخ کرده ام- یخ کردنی در تب

ادامه ی همان حرف آشنا
فال شب یلدا



درد دل با خدا خدای خودم
جای خالی
چرا؟؟؟؟
قاصدک
شب قدر
پاسخی برای کامنت بعضی دوستان در پست قبل
نا گفته ها

< <