فقط دو نفر بودند
تمام شب پیش
یکیشان گیسوان آن دیگری را می بافت ،
همه ی حرفشان از هوای چیزی شبیه فردا بود
یعنی همین امروز عجیب ما که در میان ما نیستند
فقط دو نفر بودند
یکیشان تمام شب از چیزش سخن می گفت ،
اما آن دیگری می دانست
جای پای ستارگان را
نه باران بی واهمه خواهد شست ،
نه رگبار آن همه رویا در باد بی سوال .
فقط دو نفر بودند
دو خاطره در خواب آخر خرداد
یا دو آینه بر دریچه ی دریا ،
نه من بی خبر بودم و نه او
که بوی بوسه و باران و گریه های «ر ی را » می داد .
فردا که از جنوب مایل به مشرق آسمان بگذریم ،
کودکی از حوالی یک دبستان دور
دو کپه ی خاک، دو آینه بر دریچه ی دریا
دو خاطره در خواب آخر خرداد را نشا نمان خواهد داد...
آن وقت تازه تو به یاد خواهی آورد:
_ فقط دو نفر بودند !
سید علی صالحی
|